مرجع وبلاگ نویسان استان همدان

اطلاع رسانی و انعکاس مطالب و اخبار وبلاگ های استان همدان

مرجع وبلاگ نویسان استان همدان

اطلاع رسانی و انعکاس مطالب و اخبار وبلاگ های استان همدان

مرجع وبلاگ نویسان استان همدان
طبقه بندی موضوعی
پیوندها



در این وبلاگ
در كل اينترنت
  • معامله مقام معظم رهبری با خدا بخاطر پدر...!

    چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ق.ظ

    مقام معظم رهبری زمینه توفیقشان را بخاطر یک کار نیک به پدرش می داند و در این زمینه می فرماید:

    بد نیست من مطلبی را از خودم برای شما نقل کنم. بنده اگر در زندگی خود در هر زمینه توفیقاتی داشته ام، وقتی محاسبه می کنم، به نظرم می رسد که این توفیقات باید از یک کار نیکی که من به یکی از والدینم کرده ام، باشد...

    مرحوم پدرم در سنین پیری ، تقریبا بیست و چند سال قبل از فوتش (که مرد هفتاد ساله بود) به بیماری آب چشم ، که انسان نابینا می شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم . تدریجا در نامه هایی که ایشان برای ما می نوشت ، این روشن شد که ایشان چشمش درست نمی بیند. من به مشهد آمدم و دیدم چشم ایشان محتاج دکتر است .

    قدری به دکتر مراجعه کردم و بعد برای تحصیل به قم برگشتم ، چون من از قبل ساکن قم بودم ، باز ایام تعطیل شد و من مجددا به مشهد رفتم و کمی به ایشان رسیدگی کردم و دوباره برای تحصیلات به قم برگشتم .

    معالجه پیشرفتی نمی کرد. در سال 1343 بود که من ناچار شدم ایشان را به تهران بیاورم، چون معالجات در مشهد جواب نمی داد. امیدوار بودم که دکترهای تهران ، چشم ایشان را خوب خواهند کرد.

    به چند دکتر که مراجعه کردم ، ما را ماءیوس کردند. گفتند:

    هر دو چشم ایشان معیوب شده و قابل معالجه و اصلاح نیست .

    البته بعد از دو، سه سال، یک چشم ایشان معالجه شد و تا آخر عمر هم چشمشان می دید. اما در آن زمان مطلقا نمی دید و باید دستشان را می گرفتیم و راه می بردیم . لذا برای من غصه درست شده بود.

    اگر پدرم را رها می کردم و به قم می آمدم ، ایشان مجبور بود گوشه ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کاری نبود و این برای من خیلی سخت بود.

    ایشان با من هم یک انس بخصوصی داشت ، با برادرهای دیگر این قدر انس ‍ نداشت . با من دکتر می رفت و برایش آسان نبود که با دیگران به دکتر برود.

    بنده وقتی نزد ایشان بودم ، برایشان کتاب می خواندم و با هم بحث علمی می کردیم ، و از این رو با من ماءنوس بود. برادرهای دیگر این فرصت را نداشتند و یا نمی شد.

    به هر حال ، من احساس کردم اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم ، ایشان به یک موجود معطل و از کار افتاده تبدیل می شود، و این مسئله برای ایشان بسیار سخت بود. برای من هم خیلی ناگوار بود.

    از طرف دیگر، اگر می خواستم ایشان را همراه کنم و از قم دست بردارم ، این هم برای من غیرقابل تحمل بود؛ زیرا که با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم . اساتیدی که من آن زمان داشتم به خصوص بعضی از آنها اصرار داشتند که من از قم نروم .

    می گفتند اگر تو در قم بمانی ، ممکن است که برای آینده مفید باشی . خود من هم خیلی دلبسته بودم که در قم بمانم . بر سر یک دو راه گیر کرده بودم .

    روزهای سختی را من در حال تردید گذراندم . یک روز خیلی ناراحت بودم و شدیدا در حال تردید و نگرانی و اضطراب بسر می بردم . البته تصمیم من بیشتر بر این بود که ایشان را به مشهد ببرم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم . اما چون برایم سخت و ناگوار بود، به سراغ یکی از دوستانم که در همین چهار راه حسن آباد تهران منزلی داشت ، مرد اهل معنا و آدم با معرفتی بود. دیدم خیلی دلم تنگ شد، تلفن کردم و گفتم :

    شما وقت دارید که من پیش شما بیایم گفت : بله.

    عصر تابستانی بود که من به منزل ایشان رفتم و قضیه را گفتم . گفتم که من خیلی دلم گرفته و ناراحت و علت ناراحتی من هم همین است ؛ از طرفی نمی توانم پدرم را با این چشم نابینا تنها بگذارم ، برایم سخت است.

    از طرفی هم اگر بنا باشد پدرم را همراه کنم ، من دنیا و آخرتم را در قم می بینم و اگر اهل دنیا باشم ، دنیای من در قم است ، اگر اهل آخرتم باشم ، آخرت من در قم است.

    دنیا و آخرت من در قم است. من باید از دنیا و آخرتم بگذرم که با پدرم بروم و در مشهد بمانم . یک تاءمل مختصری کرد و گفت:

    شما بیا یک کاری بکن و برای خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان . خدا دنیا و آخرت تو را می تواند از قم به مشهد منتقل کند.

    من یک تاءملی کردم و دیدم عجب حرفی است ، انسان می تواند با خدا معامله کند. من تصور می کردم دنیا و آخرت من در قم است. اگر در قم می ماندم ، هم به شهر قم علاقه داشتم ، هم به حوزه قم علاقه داشتم ، و هم به آن حجره که در قم داشتم ، علاقه داشتم . اصلا از قم دل نمی کندم و تصور من این بود که دنیا و آخرت من در قم است.

    دیدم این حرف خوبی است و برای خاطر خدا پدر را به مشهد می برم و پهلویش می مانم . خدای متعال اگر اراده کرد، می تواند دنیا و آخرت من را از قم به مشهد بیاورد.

    تصمیم گرفتم ، دلم باز شد و ناگهان از این رو به آن رو شدم ، یعنی کاملا راحت شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم و با حال بشاش و آسودگی به منزل آمدم . والدین من دیده بودند که من چند روزی است ناراحتم ، تعجب کردند که من بشاش هستم . گفتم : من تصمیم گرفتم که به مشهد بیایم . آنها هم اول باورشان نمی شد، از بس این تصمیم را امر بعیدی می دانستند که من از قم دست بکشم . به مشهد رفتم و خدای متعال توفیقاتی زیادی به ما داد. به هر حال ، به دنبال کار و وظیفه خود رفتم . اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم ، اعتقادم این است که ناشی از همان بری (نیکی ) است که به پدر، بلکه به پدر و مادرم انجام داده ام . این قضیه را گفتم برای این که شما توجه بکنید که مسئله چقدر در پیشگاه پروردگار مهم است .

    «جزوه درس اخلاق ، انتشارات نمایندگی ولی فقیه در سپاه چاپ خرداد سال 1371»


    منبع: گناه شناسی

    http://313fadaii.blog.ir

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">